تبليغاتX
خورشید خانوم

خورشید خانوم

می شه یه جا آروم بگیرم؟

کم یاب میشوم....

دوستای گلم امکان داره یه چند وقتی رو نیام اینجا.

دارم مثلا درس میخونم. امیدوارم ازش نتیجه بگیرم. این روزا خیلی محتاج دعای شما هستم. منو یادتون نره.

شاد باشید و خوشبخت.

[ بیست و ششم دی 1390 ] [ 20:52 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


من خواب دیده ام

می‌دانم تا پلك به هم بزنم
می‌آیی ؛

با انار و آینه دردست‌هایت !! ...
.
.
.
به قول ِ فروغ :
" من خواب دیده‌ام " ...

- رضا کاظمی -

[ هفتم دی 1390 ] [ 16:18 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


خدا جونم...

خدا جونم خیلی دوستت دارم...خیلی زیاد.

برای تمام چیزهایی که بهم دادی و چیزهایی که ندادی ازت ممنونم.

برای تمام چیزهایی که قراره بهم بدی و تمام چیزهایی که قراره بهم ندی ازت ممنونم.

برای آرامشی که من و خانوادم داریم ازت ممنونم.

برای حس خوبی که به آدمهای اطرافم دارم ازت ممنونم

برای بودنم توی این دنیا ازت ممنونم.

برای اینکه اجازه میدی خودم راهم رو انتخاب کنم ازت ممنونم

برای اینکه اشتباهاتمو درست میکنی ازت ممنونم

برای اینکه وقتی بریدم دستامو میگیری ازت ممنونم

از اینکه امید به روزهای در پیش رو  رو در وجودم زنده کردی ازت ممنونم

عزیزترینم برای بودنت ازت ممنونم....بوووووووووووووووووووووووس

[ بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 19:0 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


یه چند روزی نت نداشتم اما حالا شکر خدا فکر کنم داشته باشم. من این روزا وسواسی شدم. میگم شما میدونید آدم از چه سنی آلزایمر میگیره؟

من حس میکنم دچار فراموشی شدم شاید موقت باشه اما کلافه کنندس. هر جا که میرم وقتی میام بیرون تمام مسیر رو به این فکر میکنم که چیزی جا گذاشتم یا نه؟ و اصلا چیزی یادم نمیاد. میرم بیرون برای انجام کاری اما یه کار دیگه انجام میدم و برمیگردم خونه.

دیشب مشکلمو در جمع اقوام مطرح کردم هر کدوم یه مثال از فراموشی خودشون زدن..یکی بالشتشو گذاشته بود توی یخچال...یگی محل کارشو اشتباه رفته بود...یکی لباس بچشو گذاشته بود توی کابینت. با شنیدن حرفاشون کلی به خودم امیدوار شدم.

این روزا یه کمی هم شیطنت کردم. به دختر ۵ ساله ی یکی از اقوام یاد دادم برای اینکه مامانش براش کلی عروسک بخره رفت خونه جیغ بزنه و موهاشو بکشه و بگه عروسک میخواد. دختر کوچولو کلی روی این پروژه حساس شده بود و هی مراحلشو می پرسید که اول جیغ بزنم؟ بعد موهام بکشم؟

پ.ن۱: اگه فراموشی و عدم تمرکز اجازه بده کم کم آماده میشویم برای برنامه ریزی و مطالعه.

پ.ن۲: راستی چقدر فکر آزاد مشعوف کننده است. امتحان کنید.

 

[ هفدهم آذر 1390 ] [ 19:30 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


پاییز که میشود

این پاییز هم فصل عجیب و دلنشینیه. چند سالیه عاشق پاییزم

عاشق این دلتنگی که توش نشسته. این حال و هوایی که دیوونم میکنه. نمیدونم چطور بگم چه حسی دارم.

 اما دلم میخواد غروب که میشه در امتداد یه ساحل دستامو باز کنم و چشمامو ببندمو و بدوووم. اینقدر که از نفس بیفتم و بعد چشمامو باز کنمو و خودمو بسپارم به موجهایی که به ساحل میخورن و برمیگردن.

دلم میخواد غروبای پاییز یه آهنگ آروم بزارم درست شبیه همین آهنگ وبلاگم و غرق بشم توی رویاهام. اینقدر که نفهمم کی آخر شب شده.

دلم میخواد این روزا کسی باشه که با تمام  وجود بهش عشق بورزم اینقدر که سیراب بشه از دوست داشته شدن و آروم بشم با دوست داشتن.

دور دیوارۀ موّاج زمین می چرخیم
و برای عطش چلچله ها می خوانیم:
" لعل لبهای تو پیمانه من..
.. کلبه معرفتم خانۀ تو .."
من و تو می خندیم
به تمام دل بی درد زمان،
به هوسهای لذیذ،
به سپیدار بلند،
و در این سوداییم
که در این سایۀ بی دغدغه چرتی بزنیم ..

 


 امروز دلم یه جای خالی میخواد کیلومترها خالی میخواهم از ته دل داد بزنم خیلی پرم ...

[ بیست و یکم مهر 1390 ] [ 19:43 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


تولد...

همه ی شما دوست دارین. شاید از وقتی که یادمون میاد کسانی بودن که بهش دوست میگفتیم.

خود من دوستای بچگیمو یادم نمیاد اگه هم یادم بیاد چون خیلی وقته از هم فاصله گرفتیم حسی بهشون ندارم. توی دوره های بعد هم دوستانی بودن که شاید همون موقع خیلی دوستشون داشتم و فکر میکردم دوستای خیلی خوبی برای هم بودیم.

اما وقتی آدم کاملا بزرگ میشه. وقتی کاملا دنیای اطرافشو میشناسه. وقتی کاملا شخصیتش شکل میگیره دیگه با هر کسی دوست نمیشه و بعد از دوست شدن هم راحت نمیزاره فاصله بیفته و احساسها از بین بره.

اما بعضی وقتا یه دوستیایی خیلی فراتر از دوستی میشن. یه جوری که نمیشه براش اسم گذاشت. اینقدر نزدیک که دیگه فکر فاصله هم به ذهنت خطور نمیکنه. اینقدر یکی که دیگه فکر دورنگی برات بی معنا میشه.

اینقدر که اونو جزو یکی از نعمتهایی میدونی که خدا بهت داده. اونقدر که با حرفاش غم دنیا از رو دلت پر

میکشه.

نیم ساعت دیگه سالروز تولد این دوسته. دوستی که برای داشتنش خدارو هزار مرتبه شکر میکنم. چقدر خوبه که خدا وقتی داشت تو رو می آفرید من رو هم تو زندگیت قرار داد.

 

ندای عزیزم  تولدت مبارک

 

 

 

[ پانزدهم مهر 1390 ] [ 23:46 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


ممنوعه....


همیشه حالت عجیبی داشتم. یه حسی که نمیخواسته و نمیخواد محدودیت ها رو بپذیره.

همیشه از علامت ضرب قرمز بدم میومده و میاد. خیلی وقتا این ورود ممنوع رو رفتن به ضررم شده اما هیچ کاریش نمیتونم بکنم. اصلا فکر کنم بگم یه دختر سرکش هستم بیشتر موضوع روشن بشه.

یادمه بهم گفت تو اون دختر مظلومی که تو سرش میزدی صداش درنمیومد نیستی از وقتی رفتی دانشگاه عوض شدی. اما من که خودمو میشناسم همیشه همین طوری بودم.

 یادمه ۱۱ سالم بود. شوهر عمه یه زمین کشاورزی داشت که توش کشت کرده بود. فصل درو بود و بعضی عصرا مارو میبرد سر زمین. یه روز عصر از مدرسه برگشتم دیدم دختر عمه ها رفتن سر زمین پاهامو زدم زمین و گریه که منم میخوام برم. حالا زمین کجاس ۵ کیلومتر بیرون از شهر.

مامان گفت بشین سرجات دختر. کسی نیست تورو ببره اما من این چیزا حالیم نمیشد. باید میرفتم. آروم از در خونه زدم بیرون  راه افتادم. از شهر که زدم بیرون ترس ورم داشت. اما کوتاه نیومدم. همین طوری که داشتم برای خودم میرفتم یه ماشین کنارم نگه داشت. راننده که یه آقای جووونی بود پیاده شد گفت کجا میری؟

منم که انگار از خدا میخواستم گفتم میخوام برم سر زمین عمه اینا. گفت بیا سوار شو. منم دویدم.

تک تک زمینای سر راه رو سر زد تا بالاخره زمین عمه اینارو پیدا کرد و منو سپرد دست اونا. اونا هم از تعجب شاخشون دراومد که تو از کجا اومدی...

منم خوشحال که بالاخره رفتم. اما چشمتون روز بد نبینه وقتی برگشتم خونه یه کتک حسابی نوش جان کردم هنوز هم یادمه چطور کتک خوردم از مامانم.


بوی پاییز می آید...!
بوی دلتنگیهای بیشتر...
بوی دلسردی،
بوی رویاهای ندیده!
بوی تو،
... بوی من؛
بوی عشق...
بوی باران؛
بوی خواستن و نتوانستن
بوی رفتن می آید،
بوی رفتن می آمد،
بوی ماضی هایی که هیچوقت حال نشد
و همیشه استمراری بود!
بوی آرزو،
بوی تنهایی،
بوی عشق...!!!

[ دوازدهم مهر 1390 ] [ 18:12 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


به خودت زحمت نده

امروز کلی خندیدم. به چی؟ تازه شروع کردم به قول شیرازیا امون بده

امروز رفتم بانک یعنی از صبح تا ظهر تو صف چند تا بانک بودم. بانک اولی که رفتم به جای فیش سه نسخه دو نسخه پر کرده بودم و وقتی نوبتم شد کارمند بانک با یه لبخند محترمانه گفت یکی دیگه پر کن.

آقا پسری که پشت سر من وایساده بود نیشش تا بناگوش باز شد اینطوری که من میدونستم قبل از تو کار من راه میوفته چرا که آقا قصد داشت جلو بزنه و من اجازه نداده بودم.

منم برای اینکه حرفش اثبات نشه هرچی زور در بازو داشتم به کار گرفتم تا فیش رو سریع پر کنم که موفق شدم و در این حال آقا پسره اینطوری شدو گفت از بس زود نوشتی خودتم نفهمیدی چی نوشتی. منم که خیلی مودبم هیچ جوابی ندادم و با یه لبخند پولو واریز کردم.

تو بانک دوم بازم صف بود اما کمی کوتاهتر. همین طور که مشغول دید زدن آدمای تو بانک بودم دیدم گوشیم خودشو میکشه.

الو بفرمایین

سلام. من از شما خیلی خوشم اومده...

حیف که تو بانک بودم وگرنه یک خنده ی حسابی میکردم.

بدون اینکه جوابی بدم قطع کردم

کارم که تموم شد باز گوشی شروع کرد به بالا و پایین پریدن.دوباره همون شماره بود.

خوب حوصلم سر رفته بود. گفتم بزار کمی بخندم.

الو...

سلام. چرا قطع میکنید. یه لحظه گوش بدید

بفرمایید

من واقعا از شما خوشم اومده. کارم خیلی اشتباه بود. خودم هم قبول دارم.

کدوم کارتون؟

آخه من شمارتون رو از روفیش برداشتم

شما؟

من همون پسر پشت سریتون هستم تو بانک.

یه لحظه قفل کردم. چون تا اون لحظه فکر میکردم یه نفر اشتباهی شماره گرفته.

اما بازم شیطنتم تموم نشد

گفتم خوب اشکالی نداره. حالا چیکار داری؟

من ازتون خیلی خوشم اومده.

خوب اینو که گفتی. بقیش؟

بقیه رو بعد میگم

پس چرا بعد زنگ نزدی؟

خواستم باهاتون حرف بزنم. من ۲۳ سالمه و شاغلم.

این بیست و سه و شاغلم رو با یه لحن معتمد به نفسی گفت که منتظر هیچ جواب دیگه ای به جز با اجازه ی بزرگترا بله رو نداشت.

دیگه داشتم منفجر میشدم. گفتم پسر خوب تو که نمیتونی سن طرف مقابلتو حدس بزنی چرا به خودت زحمت شماره برداشتن میدی؟

مگه شما چند سالته؟

هر چی باشه از تو بزرگترم

دارید دست به سرم میکنید. بیشتر از ۲۰ بهتون نمیاد.

یادم باشه رفتم خونه  بگم برام اسفند دود کنن.  چه خوب موندم.

اما کوتاه نیومد. نه سن که مهم نیست. شما واقعا به دلم نشستی و....

گفتم چند لحظه صبر کن با همسرم صحبت کن. اگه راضی شد من حرفی ندارم. پسره ساکت شد..

بعد از چند لحظه گفت چرا از اول نمگید متاهلید. مگه من بیکارم که سر کارم میزاری؟

به زور جلو خندمو گرفتم و گفتم

آخه شما نپرسیدی. منم فکر نکردم برای امر خیر تماس گرفتی

تنها کلمه ای که گفت این بود

مسخره

و بعد هم تق.


پ.ن. نکته اخلاقی. اگه قصد ازدواج دارید تو صف بانک دستتون رو باز بزارید.

[ نوزدهم شهریور 1390 ] [ 18:55 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


وقتی یه مدت نمینویسی نوشتن کمی سخت میشه.

این روزا فکرم خیلی مشغوله. امسال اولین باری بود که من دو شب از شبای قدر رو بیدار موندم. حس خوبی داشتم اما خیلی دلتنگ بودم. نمیدونم فکر کنم دلتنگ خودم که نمیدونم کجا جاش گذاشته بودم.

اصلا حس عجیبیه که تعداد زیادی از مردم با هم میشینن و یه شب رو تا دمدمای صبح دعا میخونن و عبادت میکنن و گریه می کنن...هر کس برای یه چیزی. خود منم گریه کردم اما دلیلی نداشت فقط سبک شدم.

این روزا یه کاری رو قبول کردم که نمیدونم از پسش برمیام یا نه؟ خیلی وقتا از تنبلی خودم حرصم میگیره

شایدم زیادی به توانایی های خودم اعتماد دارم.

خیلی جالبه برام همیشه یه دفعه دور و برم خلوت میشه و باز یه دفعه شلوغ میشه. نمیدونم انگار این نیروی جاذبه یه دفعه به کار میوفته و یه دفعه هم خاموش میشه. اما تا حالا که نتیجه ی مثبتی در بر نداشته این جاذبه.

این روزا خیلی برنامه ریزی میکنم اما به جز باشگاه به هیچ چیزی نمیرسم نمیدونم چرا؟

نوشته هام هم مثل فکرم آشفته شد....


پ.ن. چقدر آدمو کلافه میکنه وقتی مجبوری برای اینکه خودت باشی نقش کس دیگه ای رو بازی کنی.

یعنی در باطن خودتی اما برای قبول کردنت با اون باطن باید ظاهرت یه شکل دیگه باشه.

[ دوم شهریور 1390 ] [ 21:58 ] [ خورشید خانوم ] [ ]


یُلّاش

تا دو سال پیش عطش عجیبی برای خریدن عروسک داشتم. تقریبا شش سالی میشد که 

هر وقت بیرون میرفتم با هر کسی اولین مغازه هایی که نظرمو جلب میکرد عروسک فروشی ها بود. 

و از هیچ کدوم هم دست خالی بیرون نمیومدم. اولا مامانم باهام همراهی میکرد یعنی که ذوق میکرد عروسکارو میدید اما وقتی دید این عطش تمومی نداره و علاوه بر پولهای بی زبونی که در این راه هزینه میشد دختر عزیزش شخصا دست به کار ساخت عروسک شده دیگه حرصش میگرفت و با هر عروسک جدید یک کلاس پند و موعظه هم شروع میشد که دختر جون از تو این کارا گذشته. مگه تو بچه ای؟ این کارا چه معنی داره؟ خوب مگه میخوای سوار عروسک بشی؟ آخه چند تا؟

راستش من از اون آدمایی هستم که اگه چیزی چشممو گرفت گوشم کر میشه و عقلم تعطیل. دیدن عروسک هم همین حس رو در من ایجاد میکرد. همه دوستا و فامیل میدونستن من عاشق عروسکم و البته اغلب عروسک دختر و  تو مناسبتهای مختلف دیگه خیالشون راحت بود که نمیخواد برای من دنبال کادو بگردن.

اما این عطش دو سال پیش یهو خاموش شد بدون هیچ دلیلی. دیگه این مغازه ها منو جلب نمیکردن و مامانم هم از دست خریدای من راحت شده بود تا...

آره امروز عصر با مامانم رفتیم بیرون. داشتیم برمیگشتیم که یه مغازه عروسک فروشی توی یه کوچه ی فرعی نظرمو جلب کرد. نمیدونم یهو اصلا چی شد که بدون هیچ حرفی به سمت مغازه حرکت کردم. جلوی مغازه که رسیدم دیدم یه سبد پر عروسکای دست دوم گذاشته جلوی در. 

شاید موافق نباشید اما عروسکای کار کرده خیلی جذابتر هستن تا اون تازه هاش.

من بدون اینکه نگاه کنم اصلا مامانم کجاست شروع کردم به ریختن سبد. انگار عطشم دوباره شعله ور شده بود. با یه ولع خاصی عروسکارو به هم میریختم. که یهو یه چیزی تمام حواسمو به خودش جلب کرد. 

یه عروسک دختر که لباس سبز گل گلی تنش بود و از همه کوچیکتر بود. یه عروسک پارچه ای. انگار من اومده بودم فقط اینو پیدا کنم. اصلا چشماش انگار تو چشمام خندید.

خریدمش بدون توجه به مامانم که حالا کنارم وایساده بود و با اخمای فراوون میگفت تو خونه زندگیت پر عروسکه...دوباره شروع کردی...

حالا این عروسک روی میزمه و داره به من نگاه میکنه. اسمشو گذاشتم " یلاش" (youllash) که یه کلمه ی ترکیه و به معنی دوست و رفیق.

اینم خودش

,

[ نوزدهم مرداد 1390 ] [ 23:36 ] [ خورشید خانوم ] [ ]